آقا امیر حسین آقا امیر حسین ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

گل پسر قند عسل

فرشته یک کودک

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند فردا ، شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد : از میان تعداد بسیاری از فرشتگانم، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. کودک دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت، من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی است. خداوند گفت : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و  هر روز به تو لبخند خواهد زد .تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی شد. کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش...
1 اسفند 1392

امیر حسین جان در آتلیه مامان

آآن چیست؟ وسیله ای نقلیه در سایز های متفاوت که امیر حسین جیگر مامان به شدت به آن علاقه دارد.البته نوع واقعی آن بسیار محبوب تر می باشد، مخصوصا ال 90!!! گل پسر ما در 18 ماهگی هر ال 90 مشکی رو توی خیابون میدید ، اشاره می کرد و می گفت : آآن بابا. در یک برهه ای که پسر ما خیلی نی نی بود ، شب ها برای خوابیدن حتما باید مامان و بابا اون قدر با ماشین تابش میدادن تا خوابش ببره. عکس گرفتن از آقا امیر خیلی سخته چون ورجه وورجش خیلی بالاست. ولی مامان هرگز نا امید نمیشه.  عسلکم حاضر نبود ژستای پیشنهادی مامان رو بپذیره اما ژستای مورد نظر خودش رو خوب اجرا می کرد. اینم نمونش. اینم سواری قند عسل به همراه آقا گاوه بعد از بیدار شدن از...
28 بهمن 1392

قربون تو پسر

شیرین پسرم این روزا یه حرکت جدید یاد گرفتی که حسابی من و بابا رو میخندونه.در طول روز به مناسبت های مرتبط و غیر مرتبط یه هو میگی: ههههههه . نمیتونم تلفظش رو بنویسم. مثل حالتی که آدم یه هو از چیزی تعجب کنه یا ذوق زده بشه. هفته پیش زنگ خونه رو زدن و قبل از اینکه من و بابا به خودمون بیایم شما در رو باز کرده بودی. این روزا از تختت بالا میری و به قاب بالای تختت دست میزنی.به تنهایی میری توی صندلی غذات میشینی.از هر جایی که یه ذره جای دست داشته باشه بالا میری.ماشاءالله مامانی ، فکر کنم هفته دیگه از دیوار صاف هم بالا بری. گرجه خیلی وقته ولی هنوزم وقتی میگیم اسمت چیه؟ و تو شیرین جواب میدی : آ قا ا میر ،دلم میخواد بخورمت. هر وقت بابا سعید میخو...
27 بهمن 1392

آخ دستم

مادر یعنی کسی که حاضر است دنیا بر سرش آوار شود اما خاری به پای فرزندش ننشیند. عزیز جان مادر،کاش می توانستم همیشه دستان لطیفت را در دستانم نگاه دارم ، مبادا که خراشی بر آن افتد اما برای آنکه دستان مردانه ات را روزی سایبان امن عزیزانت کنی ناچارم گاهی ترا آزاد و رها بگذارم تا ببالی و بیفرازی ، هر چند واهمه تیغ ها رهایم نخواهد کرد. بمیرم چقدر از دیدن خونی که از دستت میومد تعجب کردی ، آخه تا حالا ندیده بودی. دستت رو با جاقو بریدی. باورم نمیشد به این سرعت چاقو رو از جلوم برداشتی. میوه دلم لطفا  دیگه به چاقو دست نزن.   ...
23 بهمن 1392

سفر به چابهار

مامان زهرا در اینجا به صورت کاملا رسمی و دیپلماتیک از آقا امیرحسین عذر خواهی میکنه. گرچه کاملا بی تقصیره.عزیز دلم وقتی یادم میوفته چطور 400 عکس شما از بین رفت واقعا افسرده میشم. مخصوصا که بعضی از اونا مدل عکسای آتلیه بودن. و همین طور عکسای سفر چابهار که فقط چند تاشون مونده. اسفند 91 ما در چابهار مهمان دوست خوبمون دکتر فرنام بودیم.سفر فوق العاده خوش و مفرحی بود.شما هم حسابی لذت بردی، مخصوصا بازی در ساحل و شترسواری برات خیلی تازه و جالب بود.اینم عکس ما در حال قایق سواری در جنگل های حرا در نزدیکی چابهار. از سمت چپ: دکتر فرنام،خانمشون،مامان زهرا و خوشگله پسرش،دایی احسان،مامان جون که آفتاب داره میسوزوندش ودایی احمدرضا که عقب نشسته.اون رو...
23 بهمن 1392

یک مرد انقلابی

امروز ما به صورت خانوادگی رفتیم راهپیمایی 22 بهمن. آقا پسر قند عسلمون هم علی رغم اینکه دیشب دیر خوابیده بود ساعت 9 بیدار شد و حسابی ابر (الله اکبر) گفت . البته همش متعجب بود که این همه آقا و عمه(اصطلاح امیر جان برای مردان و زنان ناشناس) توی خیابون چکار می کنن. از همه جالب تر پرواز هلیکوپترها بود که گل مامان بهشون می گفت : "اپیما" .پسر ما از دیدن نی نی ها در سایزهای مختلف بسیار بسیار مشعوف شدند. بادکنک دست نی نی ها که حسابی دل جیگر ما رو برده بود، ولی حیف که نتونستیم واسش پیدا کنیم.به خاطر همین هم همه بسیج شدن پرچم واسه امیرحسین جان پیدا کنند . حتی باباجون از آقا پلیسه خواست یکی از پرچمای روی موتورشو بده که عذرخواهی کدن و گفتن جزء کادرش...
22 بهمن 1392

خاطرات تصویری

مامانم گفته بود لباساتو خیس نکن، حالا باید تا کی آویزون باشم؟ مااااامااااان بیام  پایین؟(18 ماهگی گل پسر) گل در اومد از حموم ، سنبل در اومد از حموم (18 ماهگی پسرکم) من از اولین دفعه ای که رفتم حموم عاشق حموم و آب بازی شدم . (8 ماهگی ماهی طلای مامان) سرگرد خلبان امیرحسین دهقانی که مامانش فدای این ژست گرفتنش . (17 ماهگی آقا پسرم) این قدر خوشم میاد برم اینجا قایم بشم بعد هی مامان و بابا بگن : پسرم کجایی؟(16ماهگی عسل مامان) البته این مخفیگاه رو از 6 ماهگی کشف کرده بودم. ای خدا از دست این ماشین جکار کنم . جرا توی جاده خاکی تکون داره ؟!(یک سالگی نفس مامان) من همیشه بعد از کباب مسواک می زنم.تازه از 10 ...
16 بهمن 1392